تبليغاتX
غزل ناتمام
 از آخرین قیمت بشکه های نفت در بازار های جهانی فهمیدم     

غلظت رنگ این روزهای چشمت را...

کلاغ ها دروغ می گفتند!!!

دوده ی شهر سیاهشان کرده بود

         بگذار یک بار تنها همین یک بار ...به قیمت بال های وا قعی شان به فروش برسند

نوشته شده توسط مهسا مختاری در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 |

سلام و عید پیشاپیش مبارک...

یه رباعی و یه غزل که یه کم متفاوته با کارای دیگه ام از نظر زبانی:

گفتم که به من رسیدنت مشروط است

وضعیت ما شبیه یک مخروط است

لجباز به من خیره شد و پاسخ داد:

می خواهمت و این به خودم مربوط است

 

واین هم غزل:

 

بیا تو نخ بده من را؛نسیم کافی نیست

که گر به عرش خدا هم رسیم کافی نیست

دلم هوای نفس های شرجیت کرده

مرور خاطره های قدیم کافی نیست

دوباره شک نکن و مثل قبل عاشق باش؛

برای زندگی عقل سلیم کافی نیست

چقدر قصه ی تکراری بهشت و درخت؟

بگو روایت عشق رجیم کافی نیست؟

چقدر توبه... دوباره گناه...بی پرهیز

گذشته از سر ما آب، بیم کافی نیست

برای این که به ما عشق را نشان بدهند؛

مکالمات خدا با کلیم کافی نیست؟

بگرد و بین صفت هاش خوب دقت کن!

برای توبه شکستن "رحیم" کافی نیست؟

دو دست و یک نخ و یک عشق بادبادکی و...

برای اوج گرفتن،نسیم کافی نیست

 

سال خوبی داشته باشین همگی... 

نوشته شده توسط مهسا مختاری در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 |

 

لا تساليني:كيف حالي؟

اذا كنت تحبينني حقاً

اسألي:كيف حال أصابعي؟

                                          نزار قباني  

 

قرار بود این وبلاگ قبل از تولد یه سالگیش واسه همیشه بمیره اما مثل همیشه های دیگه...اصلا مهم نیست.

آپ این دفعه و دو تا طرح...

 

 

 

نبود

دو انگشتت کفایت می کرد پوشاندن مچ هایم را

حالا هست!

من لاغر تر شده ام یا... انگشتان تو کوتاهتر؟!؟

***

راه می روم تو را

تا به من برسم

آنجا که اتگشتانت  ازمرورم عاجز شوند 

 

چشمانت سیاه تر خواهد شد...!

نوشته شده توسط مهسا مختاری در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 |
 
باید...

باید اتفاق می افتاد تا یاد بگیری 

دیگر به مخاطب هیچ غزلی حسادت نکنی

 

شعرها همه کاغذی اند

شاعران همه دروغگو

باید یاد بگیری 

باید...  

. . .

بعد از تو می توانم بگویم سیب 

بی آن که لبخند بزنم...

خاصیت عشق این است.

 

نوشته شده توسط مهسا مختاری در شنبه یکم دی 1386 |
 ...
...و فاصله تجربه ایی بیهوده است

 

 

 

تکرار شب و روز اگر پیوسته است

عشق است که دست آسمان را بسته است

این دایره های علت و معلولی است

خورشید به مردم زمین وابسته است!

 ( )( )( ) 

این قافیه ها همیشه سر گردانند

گیجند که می روند یا می مانند؟!؟

هر چند بخواهم ننویسم از تو

این قافیه ها دست مرا می خوانند

( )( )( )

این راز مگو چیست که امشب داری؟

حرفی...سخنی...کنایه بر لب داری

گفتی به من:(عاشقت شدم)،هذیان است

گل کرده دو گونه ات...ببین! تب داری

نوشته شده توسط مهسا مختاری در شنبه سوم آذر 1386 |
 سلام

یه غزل قدیمی< می گم قدیمی که فکر نکنین زیر قولم زدم،خدا 

رو شکر غزل پست قبل آخرین غزل بوده تو اون  فضا... تا امروز...>

 

 .

 

<تو>بدل به< او> خواهد شد،اگر نخواهد که... بدانی...هست. در 

قلبت و مغزت،هر دو!

 

 .

 

 

پرنده محض نگاه تو بال و پر زده است

اگر چه در قفسی تنگ و بی ثمر زده است 

به آسمان نرسید و هواییش کردی

پرنده در هوس ماه بال و پر زده است

تو خواستی بشوی مالک پرنده و او

به احترام تو بر بال خود تبر زده است

دلش خوشست اگر پر زدن میسر نیست

نگاه گرم تو بر چشم هاش سر زده است

تمام عمر برایت نواخت... نشنیدی؟

نگو که حرف دلش را به گوش کر زده است!

عزیز دیر شده...فصل سرد در راهست

پرنده مقصد خود را ره دگر زده است

<>    <>     <>

کلاغ... پر

دل من...پر...

نگاه خیس تو

پر

پرنده از قفس چشم هات پر زده است

این هم یه رباعی:

موٌاجی و من چشم به ساحل دارم

انگار امید  وهم و باطل دارم

چشم تو همه وجود من شد و هنوز...

با فلسفه ی وجود مشکل دارم 

 

نوشته شده توسط مهسا مختاری در یکشنبه هشتم مهر 1386 |
سلام

می خواستم این بار با یه داستان از خودم به روز شم اما...

شعر خیلی دورم کرده بود از نوشتن.این روزها حالم زیادی خوبه و این متن حاصل خوب بودن حال این روزهاست...

شاید بشه اسمشو گذاشت یه پریشان گویی طولانی!!!

 ..به توکه نگران خستگی این روز های من هستی...:(انسان محتمل ترین جنایت پروردگارمان بود)

 

بعضی ها مبهم بودن را دوست دارند،شاید به این خاطر 

 که همواره رو بودنشان،کسی را تحریک نکرده تا به 

 یافتن حقیقت تلخ وجودشان کنکاشی کرده باشند...

 

گنگ که باشی زودتر پیدایت می کنند...نقطه که 

 باشی،هر چیز را که دلشان بخواهد جای تو می 

 گذارند.هر چند نعمت های عجیبی اند این نقطه ها... 

 

مدد گر واگویه هایی که زبان گفتنشان را هیچ کس به تو یاد نداده!شاید زبان نگاه قبایل سرخ پوستی که  

 

سرخی گونه هایشان را وام دار آواز عجیب قبیله اند.  

 حرف هایی که تا اراده به گفتنشان می کنی،می بینی هیچ نداری 

که بگویی و وقتی نمی گویی چیزی انگار گلویت را 

   میجود...

ناگفته ها که زیادند!گفته ها را دو باره بگو...فراموشی 

 شاید موهبت زیباییست...

 

عصیان نیست این که باید دروغ بگویی! 

نگفتن همان دروغ گفتن است شاید قدری پست تر...زلزله یکی بیشتر 

نیست ولی پس لرزه ها زیادند!شراب هم که  مینوشی 

 باید منتظر سر گیجه های بعد آن باشی،هر مستی ای 

 اینطور است...منتظرم پایت را از روی گسل چشم هام 

  برداری ...در خلسه که بودم ،چند بار تکانم 

دادی؟؟؟من گیج گیجم  زمین در من است یا من در 

زمین...شاید هیچ یک . من زمینم ، تو درختی ، من 

درختم ،تو باهار،ناز انگشتای بارون تو...!انگار همه  

می میرند  هذیان؟؟؟ نه گاهی دنگم میگیرد که قد باشم 

 فقط همین!هنوز آیدین می میرد...آیدا خودش را می 

سوزاند ایازآتش را...

 

نمی توانی به گل محمد ناسزا نگویی تا زیور تنهاست.  

تا وقتی صبر خان را می پرستی،از مارال بدت می آید. 

 ...این رقابت همیشگی زن ها و مرد هاست...قصه 

فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.حقیقت تلخ 

ترین قصه ایست که هیچ کس هنوز جرات نوشتن آن را 

 نکرده...دود آتشی که نادر برافروخت هم در چشم یک 

زن رفت:سولماز آق اویونلی 

 

ابلیس هم که باشی روزی پشیمان می شوی از کرده 

 هایت!!!می گویند شیطان هم فرشته بود روزی...اما 

 صحت استدلالش را هرگز نخواه! خدا بندگان کنجکاوش 

 را دوست ندارد.

 

مضحکند افکاری که برای همیشه در هاله ای از ابهام 

 خواهند ماند،کلماتی که هرگز به سراغت نخواهند آمد  

 تا بگویی...

عذاب آورست جلوی آینه بایستی و انعکاس چهره ای  

که یک عمر به دیگران نشان داده ای را نشناسی شاید 

 فهمیدن چهره ی هر آدم فقط برای خودش نا ممکن 

باشد...

کم کم دارم باور می کنم که هرگز نمی توان چیزی را 

 اثبات کرد...من گیج گیجم... 

 

چشمانت گاهی خیره می شود نه به اراده که اختیار 

 حتی از کف چشم ها هم رفته.دوخته می شوی به یک 

نقطه...از ترس دیدن ناپیداهایی که حمله ی خون به 

 مغزت را سریع تر می کند به نگاهت مجال جا به جایی 

 نمی دهی!

 

اصلا نمی خواهم فکر کنم. به قول رو کانتن:اندیشه ها 

 بی مزه ترین چیزهایند...نمی خواهم بیندیشم...می 

اندیشم که نمی خواهم بیندیشم...نباید بیندیشم که 

نمی خواهم بیندیشم...چرا که این همچنان یک اندیشه 

 است.

باور کن هیچ وقت بهتر از این نبوده ام...حال تهوع دارم 

 انگار!

 

دندان هایم به هم ساییده می شود این روزها  

بی اختیار...انگار چاره ای نیست.گرگ ها اگر به گله  

نزنند چطور زنده می مانند؟؟؟تسلیم برای یک یاغی

مساوی با مرگ است عزیز! 

 

گاهی به این نتیجه می رسی که عادت ها عجیب 

چیزهای بیهوده ایند...حتی خدایت را هم سال هاست  

به عادت پرستیده ای...فکر می کنی اگر ترک کنی  

پاهایت زوق زوق می کنند...پلک چشم هایت می پرد...  

و یاهمیشه احساس افتادن چیزی از دستانت را داری 

 ولی هیچ اتفاق مهمی نخواهد افتاد...هیچ ترک عادتی  

 مرض نمی آورد،تجربه برای اثبات پا در میانی می کند.اورهام را فراموش کن!!! 

 

سایه ی بختکی که همیشه روی سرت احساس میکنی

 هیچ گاه فرو نخواهد افتاد او اصلا برای برانداختن تو  

آمده نه برای بر افتادن خود...هر چند وقتی ذهن   

آدم های دور و برت پر باشد از تهی های شعار گونه ی  

مبتذل حاضر میشوی دار ترین طناب را بر بلند ترین نقطه بیاویزی تا بی گناه ترین گردن را متهم کنی...

 

سالیان بعد خواهی فهمیدگشادی مردمک ها ،برق نگاه 

 ها و خیسی لب ها از چه  بوده؟تاریخ همیشه سالها 

 بعد از وقوع هر حادثه ایی در باره ی آن قضاوت می 

 کند...شاید ان روز نگاه ها شرمنده ی حضور باشند و 

 

خفته در عنصر سازنده ی وجو دشان.آن وقت نفرتی  

کبره بسته وجودت را پر می کند،مجبورمی شوی برای 

 آمرزش روح پلید ترین نیت،شبیه دور و بری هایت 

،نگاهی به آسمان انداخته باشی و حلقه اشکی که 

 حتما هیچ گاه فرو نخواهد ریخت...

 

عجیب فلسفه ایست نگاه های ملتمس به آسمان... 

نگاه های مشکوک حقیر...نگاه های در انتظار منت...من گیج گیجم...

 

وقتی نگاهت به هیچ کجا بسته نباشد،معلق در فضایی 

 هستی که مه آلودگیش چشمانت را از درک همه چیز 

 محروم می کند. 

 

دیشب خواب دیدم مردمک یکی از چشم هایم 

نیست،چشمم سفید شده بود،می گفتند از بالای کوه 

 افتاده ام انگار...!!! 

 

غژ غژ صندلی چوبی که اگر رویش بنشینی ناگزیر به  

 فکرکردن هستی،درد شقیقه هایم را بیشتر می کند،آن 

 وقت است که می فهمم خیلی وقت است دیگر بودن و 

نبودن هر چیز برایم یکسان شده،بودن و نبودن همه 

چیز،واین کیف آورترین حسی است که می توانی

داشته باشی،لذت درد ...درد لذت...لذت ناگزیرترین  

تجربه ی زندگی ام بوده...میان یگانگی و بیگانگی یک خانه بیشتر نیست.

 

بودن یا نبودن؟مولیر ؟نه!راستی شکسپیر هم مرد؟من 

 گیج گیجم...

شاید مدت دوام از شدت ظهور مهمتر باشد...این را اگر  

با گل ساعتی فال گرفته باشی بهتر می فهمی!انگار  

بی طرف ها همیشه برنده ی بازیند!!!بی خیال شو...  

بادبادک هایی که درست کرده ای را روزی باد با خود

خواهد برد،باد بادک ها روزی جای قاصدک ها را خواهند گرفت...

همه ی جاده ها شبیه همند،مهم این است چگونه به 

 پایان هر یک رسیده باشی!!!

 .

 

من گیج گیجم... 

 

 

نوشته شده توسط مهسا مختاری در جمعه دوم شهریور 1386 |
سلام و یه عالمه تبریک...

یه طرح که حال و هوای این روز ها رو داره اگر چه متولد این روز ها نیست...

...به سیاه ترین چشم های تاریخ

یاس که می گویند

      ضرورت قافیه هم اگر شده

عباس را در ذهنت تداعی میکند

انگار همه چیز را از پیش تعیین کرده اند

.

.

.

ترادف استعاره واره ی نام مادر و پسر 

                   اصالت خون را به محاکمه می کشاند...

 

 

این هم یک غزل که دوست دارم آخرین غزل از این دست باشه...

(گریه نکردم که اشکم بر شا نه هایت نبارد

حالا که تو زیر چتری بگذار باران ببارد)   احسان پرسا

  کم کم به خاطراتمان وابسته میشوم

وقتی که از نبودن تو خسته میشوم 

دست خودم که نیست...به خدا عادتم شده!

دارم به چشم های تو وابسته می شوم

وقتی اذان سرودن غم های چشم توست

با خواندن نگاه تو گلدسته می شوم

دارم به قصه ـ آخر آن ـ فکر می کنم

وقتی به خاطرات تو پیوسته می شوم...

() () () 

من یک کتاب کهنه ی هرگز نخوانده ام

در بین شعر های خودم بسته می شوم 

 

(دعا بکن که نباشم... فقط همین و ببخش!

دعای من فقط این است:بیشتر باشی...)

                                   

نوشته شده توسط مهسا مختاری در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 |
امروز با دو تا طرح و یه غزل اومدم: 

گس طعم ترین نوبرانه های فصل را در لبان تو جستجو گرم،

آتش ترین خورشید را در نگاهت

و دست های سردت!سوزنده ترین طعم فصل هاست

و این هم یک غزل:

همیشه آمدنت خوب و رفتنت بد بود

و حال من که پس از رفتنت زبانزد بود

اگر چه پرسش من را زبان جواب نداد

نگاه ـپاسخ چشمت ـگمان کنم رد بود!

که "حرف مرد یکی بیشتر نخواهد شد"

به قصه های عجیبی دلت مقید بود

نخواستی که بفهمد کسی،پشیمانی

غرور بیهوده ات بی حساب و بی حد بود

مخاطب غزلم بودی و نفهمیدی...

برای از تو سرودن قلم مردد بود

بگو چه کار کنم؟؟؟حل این معما چیست...؟

جواب های تو...اما،اگر و شاید بود

()()()

نبود این غزلم در خور مقام شما

به فکر یک غزل بی مثال باید بود

.

.

.

به احترام نگاهت سکوت خواهم کرد

که سرنوشت من این بوده است و... خواهد بود

پی نوشت:مصرع اول این غزل الهام گرفته از یک غزل استاد منزویست.

ردیف شعر هایم  

"نیستی تو"

تکراری شدن اصلا خوب نیست

...برگرد

نوشته شده توسط مهسا مختاری در شنبه سیزدهم مرداد 1386 |
از هر جا آغاز کنی زود است

      و به هر جا فرود آیی  دیر

...کسی را نفرین نکن 

 

عمری پز اقتدار دادیم همه  

دارایی خود قمار دادیم همه

گفتیم که هرگز به کسی دل ندهیم

یک عمر فقط شعار دادیم همه 

.

.

.

.

.

 

 

خسته ام خیلی...فقط همین!!!

نوشته شده توسط مهسا مختاری در شنبه سی ام تیر 1386 |
روزهاییست که می خواهم فقط شعر بنویسم،کتاب بخوانم،فیلم ببینم،موسیقی گوش کنم،فکر کنم و.......حرف نزنم. 

روز هایی که نمیدانم خوبند یا بد،روزهایی که شعر تمام وقتم را میگیرد...و کم کم دارد زندگی روز مره ام را تقریبا مختل می کند.

روز ها یی که دردهای دلم دیگر در غزل نمی گنجد...

یک رباعی پیشکش حضور سبزتان... .

می خواهم از این به بعد محکم بشوم

بی دغدغه ی چشم تو،بی غم بشوم

یعنی که به تدریج، ز تو دل بکنم

تصمیم گرفته ام که...آدم بشوم

...بگذار انسان ساده ترین دروغ های خوب را باور کند...همیشه قیمت عشق بیش از تحمل آدمیزاد بوده است.

نوشته شده توسط مهسا مختاری در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 |
برای همه ی فرشته های سرزمینم............

از دست هایت نمی گویم که لطافتشان  آدمی را به حیات دوباره میرساند...از چشم ها یت نمی گویم چرا که یارای نگاه کردن به آن دو بلور خالی از کینه با من نیست...از لب ها یت نمی گویم که لا لای شبانه های کودکی ام را تداعی گر است...شب های گاهواره های پر رنج...شب های بی خوابی های مکرر...شب های سحر ندیده ی پر تلاطم...هیچ نمی گویم...هیچ،چرا که عبارت لایق تو را هرگز نخواهم یافت.............هرگز.......

 

 

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هر چه آغاز ندارد ،نپذیرد انجام...

یا به قول استاد منزوی:چیزی که ابتداش نبود،انتها......

این غزل ،حال این روزهای منه:

دلم نخواست که از خواب هام پا بشوم

که توی خواب مگر قسمت شما بشوم

تمام حرف دلم در همین خلاصه شده:

"نخواه مرد غزل هام!بی تو تا بشوم"

شبیه دختر همسایه که پریشب مرد...

و رفت پیش خدا تا خود خدا...بشوم

شبیه بغض شدم،بغض ناشی از دوری

درست نیست جلوی غریبه ...وا بشوم

برای خاطر تو راضیم به حتی این،

که مثل گریه ی همواره بیصدا بشوم

دوباره خواسته ات غیر منطقیست ..عزیز!

چگونه من ز خودم، من ز من...جدا بشوم ؟

درون شعر تو معشوقه های قلابی

بعید بود که در شعرهات....جا بشوم

تو بی خیال همه حرف های مردم شو!

ولی نخواه! که من بغض واژه ها بشوم

بمان،که بی تو و بی خنده هات میترسم...

به درد سخت نبود تو مبتلا بشوم

.

.

.

.

.

چقدر ساده گذشتی و خواستی تا من

شبیه

رد

ر.....ر.....رد

رد

ر...ردپا بشوم...............

۸۶/۳/۲۷

اتوبان تهران-قم

نوشته شده توسط مهسا مختاری در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 |
 
سلام                                                                                                 ورود به فضای مجازی قرار بود خیلی قبل تر از این اتفاق بیفته اما به دلایلی نشد.........دوست دارم اولین کاری که میزنم  بلندترین غزلم باشه،شاید به خاطر شکستن هنجاری که وبلاگم رو به اسم خودش سند زده........

او مال تو نمی شود،چون مال دیگریست

فکرش مدام در پی احوال دیگریست

پرواز پا به پای تو ممکن نمی شود

چون قدرت دو بال او از بال دیگریست

حافظ برای تو به جز از او نمی سرود

و  او تمام نیتش بر فال دیگریست

شاید برای عاشقی اش بچه ای هنوز

این را به طعنه گفته که هم سال دیگریست          

این حرف ها بهانه ی از تو بریدن است

این ماجرای تازه ی جنجال دیگریست

عشق اصیل مال کتاب و گذشته بود

در عصر ماهواره ،به منوال دیگریست

حوای او نبودی و چشمش تو را ندید

دستش برای چیدن یک کال دیگریست

اصلا عجیب نیست که ندیده او تو را

چشمی که عاشقش شدی...دنبال دیگریست

یعنی همان مثلث معروف من.تو..او...

یعنی نمیرسی به او ،او مال دیگریست

این یک نزاع کهنه سر مالکیت است

این مرد جز  ثابت اموال دیگریست

این بار باخت دادی و این داو با تو نیست

حالا دلت در حسرت فینال دیگریست

پس هی به خود نهیب نزن که چرا نشد

حالا که رفته....گم شده...یا مال دیگریست

باور بکن که تحفه زیادست مثل او

او مرد حرف بی عمل...امثال دیگریست

صد رو و صد قیافه و صد چهره و هنوز....

هر صورتک به صورتش تمثال دیگریست

این جای قصه ...آخر دنیاست مال من

این شعر...حکم...فوری....ابطال دیگریست 

۱۸/۳/۱۳۸۶

نوشته شده توسط مهسا مختاری در چهارشنبه ششم تیر 1386 |