از دست هایت نمی گویم که لطافتشان آدمی را به حیات دوباره میرساند...از چشم ها یت نمی گویم چرا که یارای نگاه کردن به آن دو بلور خالی از کینه با من نیست...از لب ها یت نمی گویم که لا لای شبانه های کودکی ام را تداعی گر است...شب های گاهواره های پر رنج...شب های بی خوابی های مکرر...شب های سحر ندیده ی پر تلاطم...هیچ نمی گویم...هیچ،چرا که عبارت لایق تو را هرگز نخواهم یافت.............هرگز.......
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد ،نپذیرد انجام...
یا به قول استاد منزوی:چیزی که ابتداش نبود،انتها......
این غزل ،حال این روزهای منه:
دلم نخواست که از خواب هام پا بشوم
که توی خواب مگر قسمت شما بشوم
تمام حرف دلم در همین خلاصه شده:
"نخواه مرد غزل هام!بی تو تا بشوم"
شبیه دختر همسایه که پریشب مرد...
و رفت پیش خدا تا خود خدا...بشوم
شبیه بغض شدم،بغض ناشی از دوری
درست نیست جلوی غریبه ...وا بشوم
برای خاطر تو راضیم به حتی این،
که مثل گریه ی همواره بیصدا بشوم
دوباره خواسته ات غیر منطقیست ..عزیز!
چگونه من ز خودم، من ز من...جدا بشوم ؟
درون شعر تو معشوقه های قلابی
بعید بود که در شعرهات....جا بشوم
تو بی خیال همه حرف های مردم شو!
ولی نخواه! که من بغض واژه ها بشوم
بمان،که بی تو و بی خنده هات میترسم...
به درد سخت نبود تو مبتلا بشوم
.
.
.
.
.
چقدر ساده گذشتی و خواستی تا من
شبیه
رد
ر.....ر.....رد
رد
ر...ردپا بشوم...............
۸۶/۳/۲۷
اتوبان تهران-قم