تبليغاتX
غزل ناتمام - پرنده ای که خودش بال های خود را چید...
 سلام

یه غزل قدیمی< می گم قدیمی که فکر نکنین زیر قولم زدم،خدا 

رو شکر غزل پست قبل آخرین غزل بوده تو اون  فضا... تا امروز...>

 

 .

 

<تو>بدل به< او> خواهد شد،اگر نخواهد که... بدانی...هست. در 

قلبت و مغزت،هر دو!

 

 .

 

 

پرنده محض نگاه تو بال و پر زده است

اگر چه در قفسی تنگ و بی ثمر زده است 

به آسمان نرسید و هواییش کردی

پرنده در هوس ماه بال و پر زده است

تو خواستی بشوی مالک پرنده و او

به احترام تو بر بال خود تبر زده است

دلش خوشست اگر پر زدن میسر نیست

نگاه گرم تو بر چشم هاش سر زده است

تمام عمر برایت نواخت... نشنیدی؟

نگو که حرف دلش را به گوش کر زده است!

عزیز دیر شده...فصل سرد در راهست

پرنده مقصد خود را ره دگر زده است

<>    <>     <>

کلاغ... پر

دل من...پر...

نگاه خیس تو

پر

پرنده از قفس چشم هات پر زده است

این هم یه رباعی:

موٌاجی و من چشم به ساحل دارم

انگار امید  وهم و باطل دارم

چشم تو همه وجود من شد و هنوز...

با فلسفه ی وجود مشکل دارم 

 

نوشته شده توسط مهسا مختاری در یکشنبه هشتم مهر 1386 |