تبليغاتX
غزل ناتمام - هرگزآغازی در بین نیست...
سلام

می خواستم این بار با یه داستان از خودم به روز شم اما...

شعر خیلی دورم کرده بود از نوشتن.این روزها حالم زیادی خوبه و این متن حاصل خوب بودن حال این روزهاست...

شاید بشه اسمشو گذاشت یه پریشان گویی طولانی!!!

 ..به توکه نگران خستگی این روز های من هستی...:(انسان محتمل ترین جنایت پروردگارمان بود)

 

بعضی ها مبهم بودن را دوست دارند،شاید به این خاطر 

 که همواره رو بودنشان،کسی را تحریک نکرده تا به 

 یافتن حقیقت تلخ وجودشان کنکاشی کرده باشند...

 

گنگ که باشی زودتر پیدایت می کنند...نقطه که 

 باشی،هر چیز را که دلشان بخواهد جای تو می 

 گذارند.هر چند نعمت های عجیبی اند این نقطه ها... 

 

مدد گر واگویه هایی که زبان گفتنشان را هیچ کس به تو یاد نداده!شاید زبان نگاه قبایل سرخ پوستی که  

 

سرخی گونه هایشان را وام دار آواز عجیب قبیله اند.  

 حرف هایی که تا اراده به گفتنشان می کنی،می بینی هیچ نداری 

که بگویی و وقتی نمی گویی چیزی انگار گلویت را 

   میجود...

ناگفته ها که زیادند!گفته ها را دو باره بگو...فراموشی 

 شاید موهبت زیباییست...

 

عصیان نیست این که باید دروغ بگویی! 

نگفتن همان دروغ گفتن است شاید قدری پست تر...زلزله یکی بیشتر 

نیست ولی پس لرزه ها زیادند!شراب هم که  مینوشی 

 باید منتظر سر گیجه های بعد آن باشی،هر مستی ای 

 اینطور است...منتظرم پایت را از روی گسل چشم هام 

  برداری ...در خلسه که بودم ،چند بار تکانم 

دادی؟؟؟من گیج گیجم  زمین در من است یا من در 

زمین...شاید هیچ یک . من زمینم ، تو درختی ، من 

درختم ،تو باهار،ناز انگشتای بارون تو...!انگار همه  

می میرند  هذیان؟؟؟ نه گاهی دنگم میگیرد که قد باشم 

 فقط همین!هنوز آیدین می میرد...آیدا خودش را می 

سوزاند ایازآتش را...

 

نمی توانی به گل محمد ناسزا نگویی تا زیور تنهاست.  

تا وقتی صبر خان را می پرستی،از مارال بدت می آید. 

 ...این رقابت همیشگی زن ها و مرد هاست...قصه 

فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.حقیقت تلخ 

ترین قصه ایست که هیچ کس هنوز جرات نوشتن آن را 

 نکرده...دود آتشی که نادر برافروخت هم در چشم یک 

زن رفت:سولماز آق اویونلی 

 

ابلیس هم که باشی روزی پشیمان می شوی از کرده 

 هایت!!!می گویند شیطان هم فرشته بود روزی...اما 

 صحت استدلالش را هرگز نخواه! خدا بندگان کنجکاوش 

 را دوست ندارد.

 

مضحکند افکاری که برای همیشه در هاله ای از ابهام 

 خواهند ماند،کلماتی که هرگز به سراغت نخواهند آمد  

 تا بگویی...

عذاب آورست جلوی آینه بایستی و انعکاس چهره ای  

که یک عمر به دیگران نشان داده ای را نشناسی شاید 

 فهمیدن چهره ی هر آدم فقط برای خودش نا ممکن 

باشد...

کم کم دارم باور می کنم که هرگز نمی توان چیزی را 

 اثبات کرد...من گیج گیجم... 

 

چشمانت گاهی خیره می شود نه به اراده که اختیار 

 حتی از کف چشم ها هم رفته.دوخته می شوی به یک 

نقطه...از ترس دیدن ناپیداهایی که حمله ی خون به 

 مغزت را سریع تر می کند به نگاهت مجال جا به جایی 

 نمی دهی!

 

اصلا نمی خواهم فکر کنم. به قول رو کانتن:اندیشه ها 

 بی مزه ترین چیزهایند...نمی خواهم بیندیشم...می 

اندیشم که نمی خواهم بیندیشم...نباید بیندیشم که 

نمی خواهم بیندیشم...چرا که این همچنان یک اندیشه 

 است.

باور کن هیچ وقت بهتر از این نبوده ام...حال تهوع دارم 

 انگار!

 

دندان هایم به هم ساییده می شود این روزها  

بی اختیار...انگار چاره ای نیست.گرگ ها اگر به گله  

نزنند چطور زنده می مانند؟؟؟تسلیم برای یک یاغی

مساوی با مرگ است عزیز! 

 

گاهی به این نتیجه می رسی که عادت ها عجیب 

چیزهای بیهوده ایند...حتی خدایت را هم سال هاست  

به عادت پرستیده ای...فکر می کنی اگر ترک کنی  

پاهایت زوق زوق می کنند...پلک چشم هایت می پرد...  

و یاهمیشه احساس افتادن چیزی از دستانت را داری 

 ولی هیچ اتفاق مهمی نخواهد افتاد...هیچ ترک عادتی  

 مرض نمی آورد،تجربه برای اثبات پا در میانی می کند.اورهام را فراموش کن!!! 

 

سایه ی بختکی که همیشه روی سرت احساس میکنی

 هیچ گاه فرو نخواهد افتاد او اصلا برای برانداختن تو  

آمده نه برای بر افتادن خود...هر چند وقتی ذهن   

آدم های دور و برت پر باشد از تهی های شعار گونه ی  

مبتذل حاضر میشوی دار ترین طناب را بر بلند ترین نقطه بیاویزی تا بی گناه ترین گردن را متهم کنی...

 

سالیان بعد خواهی فهمیدگشادی مردمک ها ،برق نگاه 

 ها و خیسی لب ها از چه  بوده؟تاریخ همیشه سالها 

 بعد از وقوع هر حادثه ایی در باره ی آن قضاوت می 

 کند...شاید ان روز نگاه ها شرمنده ی حضور باشند و 

 

خفته در عنصر سازنده ی وجو دشان.آن وقت نفرتی  

کبره بسته وجودت را پر می کند،مجبورمی شوی برای 

 آمرزش روح پلید ترین نیت،شبیه دور و بری هایت 

،نگاهی به آسمان انداخته باشی و حلقه اشکی که 

 حتما هیچ گاه فرو نخواهد ریخت...

 

عجیب فلسفه ایست نگاه های ملتمس به آسمان... 

نگاه های مشکوک حقیر...نگاه های در انتظار منت...من گیج گیجم...

 

وقتی نگاهت به هیچ کجا بسته نباشد،معلق در فضایی 

 هستی که مه آلودگیش چشمانت را از درک همه چیز 

 محروم می کند. 

 

دیشب خواب دیدم مردمک یکی از چشم هایم 

نیست،چشمم سفید شده بود،می گفتند از بالای کوه 

 افتاده ام انگار...!!! 

 

غژ غژ صندلی چوبی که اگر رویش بنشینی ناگزیر به  

 فکرکردن هستی،درد شقیقه هایم را بیشتر می کند،آن 

 وقت است که می فهمم خیلی وقت است دیگر بودن و 

نبودن هر چیز برایم یکسان شده،بودن و نبودن همه 

چیز،واین کیف آورترین حسی است که می توانی

داشته باشی،لذت درد ...درد لذت...لذت ناگزیرترین  

تجربه ی زندگی ام بوده...میان یگانگی و بیگانگی یک خانه بیشتر نیست.

 

بودن یا نبودن؟مولیر ؟نه!راستی شکسپیر هم مرد؟من 

 گیج گیجم...

شاید مدت دوام از شدت ظهور مهمتر باشد...این را اگر  

با گل ساعتی فال گرفته باشی بهتر می فهمی!انگار  

بی طرف ها همیشه برنده ی بازیند!!!بی خیال شو...  

بادبادک هایی که درست کرده ای را روزی باد با خود

خواهد برد،باد بادک ها روزی جای قاصدک ها را خواهند گرفت...

همه ی جاده ها شبیه همند،مهم این است چگونه به 

 پایان هر یک رسیده باشی!!!

 .

 

من گیج گیجم... 

 

 

نوشته شده توسط مهسا مختاری در جمعه دوم شهریور 1386 |